۱۳۹۰ اسفند ۲۷, شنبه

تقی رحمانی بدون همسرش از ایران خارج شد

به نقل از خودنویس

image

تقی رحمانی فعال سیاسی ملی- مذهبی در عین مخالفت همسرش نرگس محمدی، مدافع حقوق بشر، از ایران خارج شد؛ وی ۱۴ سال از عمرش را به عنوان زندانی سیاسی در زندان‌های جمهوری اسلامی به‌سر برده است.

رادیو زمانه از خروج تقی رحمانی .
رحمانی با انتشار نامه‌ای به دلایل ترک کردن وطن خود پس از سال‌ها مبارزه پرداخته است.
این فعال سیاسی و همسر نرگس محمدی در نامه خود نوشته است: «نرگس آمدن را قبول نداشت، در پی راضی کردن او بودم که موفق نشدم. اما با توجه به آزادی هر فرد در تصمیم‌گیری، او به عنوان فعال حقوق بشری با گرایش مذهبی و ملی که ریشه و تبار ترکی دارد، در ایران ماند.»
رحمانی در بخش دیگری از نامه خود نوشته است: «شرح وضعیتم برای خروج از ایران را به قصد توجیه ننوشتم اما خودم را موظف دیدم که برای آنان که مرا می‌شناسند توضیح بدهم که چرا آمدم.»
وی تأکید کرده است: «با توجه به این‌که تا حد توان سعی کردم که هم زندان نروم و هم این‌که کارهایی را انجام بدهم که باید انجام می‌شد، اما دیگر غیرممکن شده بود. حتی تبعید غیررسمی و ممانعت از هر فعالیتی اطلاعات سپاه را راضی نمی‌کرد.»

۱۳۹۰ اسفند ۲۶, جمعه

محمد نوریزاد : نود و یک آرزو برای سال نود و یک !

آرزومی کنم سال نودویک شمسی، سال “خیزش”باشد. خیزشی نه آمیخته به عصبیت حنجره های فحاش ومعترض. ونه خیزشی که به خون و خون ریزی منجرشود. بل آرزو می کنم سال نودویک شمسی، سال خیزش “عقل” باشد. همان جواهری که متأسفانه دراین مُلک خاک می خورد. وما خود بهای واقعی اش را درسایه ی جهلی آذین یافته به حاشیه رانده ایم. شرمنده ام که بگویم: ما این روزها جهل می خوریم و جهل برمی آوریم.
معتقدم مردمی که آرزو نداشته باشند، مردمی رنگ پریده ومحتضرند. مردمان بی آرزو، بی تپش وپوک مغزوپوک دل اند. همان مردمی که ریسمان تحرکشان را بخاطرچند روزچرک به اسم زندگی به دست جماعتی ازخدا بی خبرمی سپرند. مردمان بی آرزو، مردمانی بی فردایند. چه می گویم؟ مردمان بی آرزو مردمی فرسوده وپیردرروز تولدشان اند وچشمشان را حجمی ازتابوت پرکرده است.

گرچه خود به این مهم نیزباوردارم که: تنگناهای امنیتیِ حاکم بریک جامعه، به مرور مردمان آن جامعه را به سمت تخیل ودوربینی های کورمی راند. ظهورعرفان های درهم پیچِ تاریخ سرزمین ما، مرهون جوّ خفقان وبی بها شدن حق که نه، بی بها شدن خون مردمان بوده است. مردم دراین فضا، بجای آنکه به واقعیت های جاری جامعه ی خویش بیندیشند، ازآنها گریزمی کنند و به دل آرزوهای کورپناه می برند. این مصیبت عظما، آنجا غمبارودلخراش است که بدانیم: آن کسانی که بیش ازسایرین براین آتش پردود پف می کرده اند وتنورش را می گداخته اند، کارگزاران دینی ای بوده اند که برای بهشت و جهنم خدا ازهمین امروزخط ونشان می کشیده اند.

به همین دلیل، امروز درجوامع پلیسی وامنیتی ، چه درایران وچه درکره ی شمالی وچه افغانستان، ورود مردم به حوزه ی آرزوهای کور، بیش ازآنکه مرهون واقع بینی آنان باشد، محصول گریزازواقعیات رنج آوری است که به پروپای مردم پیچیده و روان آنان را می خراشد. کارکرد این آرزوها اگرهیچ نباشد الا فرارازرنج امروزوغلتیدن به فردایی که تهی ازرنج است، به صورت ظاهر خواستنی است. دربطن این گریزناگزیراما دامی به وسعت خود فریبی نهاده شده که: کارقیصربه قیصروکاردین به کلیسا واگذار. درست همان چارچوبی که قیصروکلیسا را درجای دلخواهشان می نشاند وچاقوی جراحی را به دستشان می دهد. موضوع تشریح؟ غارت مردم! باچه تمهیدی؟ آذین بستن جهل وفربه کردن جهل آن. برچه بستری؟ ترس! ترس ازچه؟ ازفردای نیامده. پس پیش به سوی ترسیم همین فردا درآرزوهایی که با واقعیتِ جاریِ جامعه هیچ نسبتی ندارند.

شاید پس ازخواندن آرزوهای من، به یک جمله، طومارآن افقی را که من برای سال نودویک سرزمینمان ایران ترسیم کرده ام درهم بپیچید وبگویید: باش تا صبح دولتت بدمد. من این طومارپیچی شما را تحمل می کنم، درعوض شما نیز به این افق ترسیمیِ من عنایت فرمایید. مخاطب من دراین نوشته، یک گوهرگمشده است. بگردید و آن را بیابید. این بگویم واز این مقدمه درگذرم که: مردمان بزرک را آرزوهایی است بزرگ. وآروزهای بزرگ، مردمانی بزرگ پدید می آورند.

آرزوهای ازیک تا نود من: آرزومی کنم سال نودویک شمسی، سال “خیزش”باشد. خیزشی نه آمیخته به عصبیت حنجره های فحاش ومعترض. ونه خیزشی که به خون و خون ریزی منجرشود. بل آرزو می کنم سال نودویک شمسی، سال خیزش “عقل” باشد. همان جواهری که متأسفانه دراین مُلک خاک می خورد. وما خود بهای واقعی اش را درسایه ی جهلی آذین یافته به حاشیه رانده ایم. شرمنده ام که بگویم: ما این روزها جهل می خوریم و جهل برمی آوریم.

منظورمن ازخیزش عقل نه به این معنی است که ما صبح یک روزکه ازخواب برمی خیزیم، ناگهان خود را به لباس عقل ملبس ببینیم. نه، مرادم از این خیزش، رسیدن مردم به این واقعیت وحقیقت مطلوبست که: عقل چیزخوبی است. همین! وبعد ازآنکه به این حقیقت دست یافتیم، حالا به دریافت و گسترش آن خیزبرداریم ودرطول سال نود ویک مقدمات این گرایش ملی را فراهم آوریم. مارا بیش ازنان، به همین عقل گرایی محتاج است. عقل که باشد، نان ازآسمان نیزفروخواهد بارید. عقل که نباشد، همان یک لقمه نان خانه ی ما به تاراج می رود وبه تلخی می گراید.

مرا دراین عقل گرایی، بیش ازآنکه مخاطب مسئولین کشورباشد، مردمان ایران است. مردمی که ترجیح می دهند نه همیشه، که هرازگاه به عقل فردی و جمعی خود مراجعه کنند. وبیش ازعقل، پایبند احساس خویش باشند. گرفتاری مردمانی که دراحساس متوقفند این است که صبح به یک نجوای عاطفی زنده باد فلان می گویند و شباهنگام به یک تشر، مرگ برهمان. خورش مردمی که با احساس آمیخت، طعم عقل زهرشان می شود. تا بپرسی چرا، دست به چوب می برند. چرا که این”چرا” دورازه ی ورود به عقل است و احساس گرایان مشتاق بسته بودنِ مدامِ این دروازه اند.

ما را اگرعقل بود، عقلا را برمی گزیدیم. گرچه آنانی را که ازما وخویشان وهمفکران ما نباشند. راستی آیا دیدید رییس جمهوربا مجلس چه کرد؟ پای بردوسوی بام مجلس نهاد و برسرنمایندگان آنچنان بارید که مگرطنازان تاریخ به جمع آوریش حریف شوند. دیدید مجلسی که باید برج بلند عقلانیت یک ملت باشد، چه پخمه می نمود آن روز؟ مجلسِ آن روز، نماد عقل گریزی یک ملت بود. تجلی گزینشگری احساس، وطردِ عقل.

عقل که به خانه ی دل ما پای بگذارد، ازمدارس ما بجای روزمرگی، علم خواهد جوشید، وازدانشگاههای ما بجای تظاهربه عقل، فراورده های عقلانی سربرخواهند آورد، وازدستگاه قضایی ما بجای فریب وآلودن جمال عدل، انصاف وعدالت به جامعه نورمی افشاند، وحقوق مردم، خود را به زینت اجابت مزین خواهد فرمود، واززبان نمایندگان ما فهم جاری خواهد شد، وانگشت نشانه ی جامعه، فرداهای خوب را نشان ما خواهد داد.

مردمان عاقل بهنگام انتخاب، بجای جُبّه ی جهل، جادوی عقل را برخواهند کشید. انتخاب عقل، یعنی به کرسی نشاندن همه ی حاجت های بایسته. که دراین بایستگی، مفت خواری مردم و مسئولین، به یک چوب رانده می شود. وخطاکاری مردم و مسئولین، به یک قانون سپرده می گردد.

من با اطمینان می گویم: مردمان مفت خواروخطاکار، مسئولینی مفت خواروخطاکاررا برمی کشند، ومردمان نیک خواه و درستکار، مسئولینی همانگونه. این یک جمله، انشای دانش آموزی بود درآن مقطعی که من معاون پرورشی یک مدرسه درجنوب شهربودم: مردمان دزد، به مسئولان دزد محتاجند ومردمان درستکار، به مسئولان درستکار.

مردمان که عاقل باشند، فضا برای جهالت و فریب تنگ می شود. پول نفت، درپس پستوهای فریب، دست به دست نمی شود. وداستان دانه درشتی و ریزدانگی، به تفسیرصریح قانون معنا می گیرد. مسئولان بی حضورمردم، سنگی برسنگی نمی نهند. وسنگی نیز ازبنای اعتماد مردم برنمی دارند.
مردمان عاقل، جامعه ای عاقل برمی آورند. جامعه ای که بخت واقبال خود را به حجاب و بی حجابی بانوان بند نمی کند. وشورجوانی را به اسم گناه ازجوانان جامعه دریغ نمی کند. وبقای خود را در نابودی وانزوای سایرنحله های فکری واجتماعی نمی بیند. درکنارسفره ای اگرکه عقل باشد، نان سنگگ، طعمی از طعام بهشت می گیرد، واگر نباشد، انباشت نادرترین خوردنیهای زمینی درآن سفره، تلخ وگس می نماید.

حاکمان درستکاریک جامعه، به عقل مردمان بها می دهند و حاکمان نابکار، به جهلشان. حاکمان درستکار، ازعقل نردبانی برای برآمدن وبرشدن می سازند، وحاکمان نابکار، ازجهل دخمه ای برای غارت و انجماد. باجولان عقل، مردم را می توان به درخشیدن فراخواند و با جولان جهل به فروکشیدن. حتی با جولان جهل می شود مردمانی را به تقاص پاره شدن یک عکس امام ازخانه ها بدرآورد و به خیابانها ریخت وازدهانشان مرگ براین وزنده باد فلان برآورد، وفردای همان روزبا ریختن خون عده ای معترض، درخانه ها نگاهشان داشت و”خون شان پای خودشان” را درمحفظه ی منطق و فهمشان جای داد.

مردمان جاهل، با یک بلندگوی مرکزی به چپ وراست می خزند. با صدای همان بلندگوی مرکزی، می نشینند و برمی خیزند. می خندند وگریه می کنند. فحش می دهند و به یک اشاره دست به چوب وچماق می برند. می زنند و می کشند. وبا تعجب، دستهایی را می بینند که به جیبشان فرومی رود اما درهمه ی این احوال یک”چرا” نمی پرسند. چرا؟ به این دلیل که چراهایشان پیش ازاین پاسخ داده شده: کمال شما دراطاعت محض است. بی چون وچرا. خدا اینگونه می خواهد. مگربهشت نمی خواهید؟

اگر به عقل جمعی یک جامعه بها داده شود، بی ریشگانِ جهل پرور، به مدارج عالی ورود نمی کنند، بعکس جامعه ای که جهل اگردراو بجنبد، بی ریشگان زیرک جهل پرور، خدا را نیزخرج مطامع خود می کنند. خروجی یک جامعه ی عقل گرا، نخبگی و فرزانگی و رشد و تکاپو و تولید است و خروجی یک جامعه ی جهل گرا، پخش دعای کمیل از پنج شبکه ی تلویزیونی و چندین شبکه ی رادیویی همزمان. والبته، درهمان حین پخش دعای کمیل های همزمان، دیلم به زیرخانه ی دانشمندان وعلمای معترض بردن.

یک جامعه ی عقل گرا، به رشد مردمان با رواج رسانه های فهیمانه ی جمعی بها می دهد، ویک جامعه ی جهل گرا، تا می تواند راه را بر رواج عقل وفهم می بندد. ظهورسانسوردریک جامعه ی جهل گرا، عین هوشمندی تلقی می شود و دریک جامعه ی عقل گرا: فاجعه! بله، این است تفاوت عقل وجهل. یکی هوشمندی را درسانسورمی بیند ودیگری فاجعه را درآن!

یک جامعه ی عقل گرا ازبیان خطاهای خویش شرم نمی کند وبا پوزشخواهی ازمردم، راه را بررواج هرچه بیشترخطا می بندد. یک جامعه ی جهل گرا اما، به ضرب شعارهای پوک برنکبت های خود سرپوش می نهد. می پرسی چرا زندان؟ چرا دادگاههای غیرعلنی واحکام ازپیش مشخص؟ چرا بیکاری؟ چرا اعتیاد؟ چرا بی تربیتی گسترده؟ چرا دزدی؟ چرا مصرف؟ چرا دروغ؟ چرا تزویر؟ چرا بی ادبی و لودگی؟ چرا بی کیاستی وبی تدبیری؟ می گوید: انرژی هسته ای. می گوید: ماهواره ی امید. می گوید: سلول های بنیادین. می گوید: آمار. کدام آمار؟ همان که خود ما اعلامش می کنیم.

می پرسیم: چه شد انرژی هسته ای؟ چه شد تولید برق ازنیروگاه هسته ای بوشهر؟ می گوید: به تولید برقش چکارداری؟ به چهاربرابرپولی که بابت این نیروگاهِ ازرده خارج داده ایم چکارداری؟ به این که با مدیریت همان روس های زیرک، به جان سیستم های نیروگاه ویروس افتاده و ازکارشان انداخته چکاردارید؟ به این کارداشته باشید که ما مقابل چشم ابرقدرتهایی که نمی خواستند ما به دانش هسته ای دست پیدا کنیم و پیدا کردیم بیندیشید. خوب اندیشیدیم. بعدش چه؟ بعدش دیگر به خود ما مربوط است. واینجا همان جایی است که جهل تاب پاسخگویی ندارد و دست به چوب می برد. که جهل اخیراً به شوکروماشین آب پاش نیز مجهزشده است. برای مقابله با که؟ با کسانی که تنها می پرسند: چرا؟ وجهل، می زند و می کشد وزندانی می کند که: نپرس!

رواج جهل، مردمانی مصرف کننده و تنبل و تن پرور وخوشگذران و اهل بخوروبنوش و دروغگو و اهل رشوه وزد وبند تربیت می کند. چرا که مردم به بالادستی هایی که همینگونه اند نگاه می کنند. این مردم، به هیچ نظمی منظم نمی شوند وبه هیچ قاعده ای تن نمی سپرند. مردمی که با خسارت زدن به اخلاق جامعه، از بالادستی ها انتقام می گیرند.

رواج جهل “خاوریِ” بانک ملی را جلوی چشم وزارت اطلاعات زیرک ما واز همین فرودگاه امام خمینی خودمان فراری می دهد تا بخش وسیعی ازپرسش ها درباره ی آن دزدی کلان بی پاسخ بماند. رواج عقل اما زمینه را برای دزدی های ریزودرشت می بندد. وزمینه را برای رواج درستی مهیا می کند. اگر گفتید چگونه؟ با بکارگرفتن پاکانِ عاقل. وحال آنکه جاهلان ناپاک، با بکارگرفتن هم طیفان خود، وهمزمان با شعارهایی که از پاکی برزبان می آورند، راه را برغارت خود وهمان هم طیفان خود می گشایند. کارکرد آن شعارهای تمام نشدنی، پروارکردن جهل مردمان است وبس. وگرنه، درنظام فکری و ایمانی ما کدام شعاردهنده است که پیش از دیگران مخاطب اصلی همان شعارها نباشد؟ چه تعداد امام جمعه را می شناسیم که پیش از آغاز سخن نگفته باشند: خودم را وشما را به تقوای الهی دعوت می کنم؟

بخشی ازمردم ما رُک بگویم اگر بی تربیت ودزد و رشوه گرا و ابن الوقت و اهل زد وبندند، تربیت شده ی بالادستی هایند. برای این جماعت ازمردم، حضورآن بالادستی ها برسرمسندها، مثل اکسیژن ضروری است. این دو، ازهم تغذیه می کنند. واین، همان جریان جهل درزیروبالای جامعه ای است که بردیوارمدارس خود می نویسد: “دانش، ستون روح است- امام باقر(ع)”

اگردراین جامعه، سخن عقل شنوده نمی شود، ومردم سربکارخود دارند و دزدان سربکارخود، رازش همان ارتزاق دوجانبه ای است که رواج جهل سخت بدان محتاج است. من آرزو می کنم سال نود ویک، سال رواج عقل باشد. می دانم این آرزو، به این سادگی ها محقق نمی شود. چرا که زدودن جهلی که اسلحه به کمربسته و برعرض وطول مناسبات مالی ما اشراف دارد، جز به نفس تنگی او نمی انجامد. این نفس تنگی همان است که دربرابرتحقق این آرزو سخت مقاومت خواهد کرد و با رواج هرچه بیشترجهل، راه گشایش خود را هموارتر خواهد ساخت.

دیروزبه کامله مردی برخوردم که زباله ی مغازه اش را به جوی آب می ریخت. به او گفتم: آقای محترم، شما بظاهرخود را ازشراین زباله رها می کنید اما کمی پایین تر، مغازه داردیگری را گرفتارآن می کنید. سخن من نه تنها دراواثرنکرد، بلکه اخم او را درهم بُرد و فحشی نثارباعث وبانی فلان معضلی فرمود که هیچ ربطی به زباله و جوی آب نداشت. کارنادرست این کامله مرد، تا کاری که رییس جمهوربا مجلس کرد و پخمگی جمع کثیری ازنمایندگان را برای هزارمین باربه نمایش گذارد، ازیک جنس است. همان رواج جهل. با این مردم و با این مسند نشینان، انتظار تحول درزیروبالای جامعه، یک آرزوی کورِ بی پشتوانه است. تنها راه مقابله با این جهلِ خیمه خوابانده، رواج عقل وجانبداری ازعقلانیت است. چرا؟ چون معضل جامعه ی ما بیش ازآنکه به نبود پول وسرمایه وواردات بی سرانجام ازچین وفرش شدن درزیرپای روسیه ودشمنی های تمام نشدنی آمریکا و اسراییل مربوط باشد، به فربگی جهل درمیان ما مربوط است. روفتن این جهل دامن گسترده، جز با راه گشودن برعقل وعقلانیت ممکن نیست. واین، به یک عزم ملی محتاج است. عزم ملی نیز به یک حرکت ناگهانی وهمگانی موکول نیست. می شود از هرگوشه ی این سرزمین ستمدیده شروع کرد و نهایتاً به یکدستی ملی انجامید.

آرزو می کنم درسال نود ویک، مسند نشینان ما، هرکه هستند، به این بیاندیشند که : با هرکاری که کرده اند و با هرچه که ازمردم برداشته اند وباهرچه که برجامعه افزوده اند، رفتنی اند. وبدانند: آنکه ماندنی است، درستکاری برآمده از فهم است. واین ماندگاری ممکن نیست مگر با رواج عقل. عقلی که درست درلحظه ی تحویل سال، به این می اندیشد که: جماعتی از مردان و زنان ما بی دلیل درزندان اند. زندانی که حقدها و حسدها و خودبزرگ بینی ها ومنفعت طلبی های ما برآورده و خداوکیلی هیچ ربطی به تیزهوشی ما و بصیرت ما و خدا باوری ما ندارد.

آرزو می کنم سال نود ویک، سال رهایی و آزادی باشد. رهایی از قید وبندهای بی دلیل دینی، وآزادی عاقلانه ای که دراو همه حتی لامذهبان ایران احساس امنیت کنند وبه شوق آبادانی سرمین شان ازهرکجا به سمت سازندگی ایران عزیز شتاب فرمایند.

آرزومی کنم سال نود ویک، سال فروکشیدن نگرانی های جهانیِ ما باشد. این که نکند آمریکایی ها و اسراییلی ها ودیگرماجراجویان جهانی دست به دست هم بدهند و به بهانه هایی که ما برای آنان آراسته ایم، برسرما بلا ببارند. من می گویم: نیروگاهی که آن همه پول ازما به جیب روسها ریخته واکنون توان روشن کردن یک لامپ را هم ندارد، شاید به این درد بخورد که اسرائیلی ها را برسرشوق آورد تا یک بمبی برسرش بیفکنند. این بمب دوفایده دارد. هم ما را از شرّاین نیروگاه فشل وروی دست مانده رها می کند و هم اسرائیل را باردیگردرسیبل دشمنی ما قرارمی دهد. مگرهمین اسراییلی ها چند تا بمب برسرتأسیسات هسته ای صدام نریختند و خیال او را با همین دوفایده راحت نکردند؟

آرزومی کنم سال نود ویک، سال همدلی همه ی ایرانیان باشد. وداستان خودی و ناخودی ازمیان برچیده شود. جوری که ما با نگاه به صورت هم، به هم لبخند بزنیم. نه این که ازهم روبگردانیم. آرزو می کنم سال نود ویک، سال آشتی ملی باشد. ای خدا ما آیا لیاقت آشتی نداریم؟ با این همه توصیه هایی که تو برای آشتی رو به ما فرموده ای؟

آرزومی کنم سال نود ویک، سال شرح صدرعلما ومراجع دینی ما باشد. وآنان، درتفکیک فکری مردم، ازخود خدا کمی عقب بنشینند و مثل خود خدا مردم را “عیال الله ” بدانند وغم مردم را بخورند. آیا می شود درسال نود ویک بشنویم: مرجعی ازمراجع ما، ازسنیان وکلیمیان ومسیحیان وزردشتیان ودرویشان وبهاییان وکمونیست های کشورمان بخاطرآسیب های این سالهای پس ازانقلاب پوزش خواهی کند وبه آنان بگوید: به پیروبه پیغمبر این تنگناهایی که ما بر شما فروباریدیم هیچ ربطی به اسلام و مسلمانی نداشته وندارد؟

آرزومی کنم سال نود ویک، سال اقبال ایرانیان درمجامع داخلی وجهانی باشد. سالی که نام ایران وایرانی احترام دیگران را برانگیزد و برخلاف این سالها تا هرکجا نام تندی و تنش و جاسوسی و ترور به میان می آید، نام ایران و ایرانی متبادر نگردد.

آرزومی کنم سال نود ویک، سال لبخند و شادمانی باشد. سالی که لباس شخصی های ما بجای چوب چماق و باتوم برقی به هموطنان خود گل محمدی هدیه بدهند و دستگاه قضایی ما بالاخره داستان کوی دانشگاه را یکسره کند و یقه ی خاطیان را بگیرد و به مردم بگوید: این خاطیان. اگر می توانید ببخشاییدشان.
آرزومی کنم درلحظه های تحویل سال، زندانیان سیاسی ما درکنارخانواده های خویش باشند. با نامه ای که رسماً ازآنان دلجویی شده. به خداوندی خدا “بصیرت” این است.
آرزوی نود ویکمین من: این که “دوستان” وزارت اطلاعات وسپاه، وسایل کاری ما زندانیان سیاسی را که ازسالها پیش برداشته وبرده اند، به ما بازبگردانند. بخداوندی خدا برداشتن وپس ندادن این وسایل طبق قانون و شرع “حرام” وجرم است وما نمی خواهیم دست دوستان ما به حرام آلوده باشد.

۱۳۹۰ اسفند ۲۳, سه‌شنبه

مشاور قاتل وحشی بازداشگاه کهریزک ( مرتضوی ) گفت ؛ با رسانه هایی که شایعه ‌پراکنی‌ها کرده اند برخورد قانونی می کنیم

 

مشاور رئیس ستاد مرکزی مبارزه با قاچاق کالا و ارز از برخورد با رسانه‌هایی که خبرهایی در مخالفت با انتصاب سعید مرتضوی به ریاست سازمان تامین اجتماعی منتشر کرده‌اند، خبر داده است.
شایعه‌پراکنی‌ها علیه انتصاب سعید مرتضوی را پیگیری می‌کنیم

علی‌اکبر حیدری‌فرد روز سه‌شنبه، ۲۳ اسفند در گفت‌و‌گو با ایرنا، بعضی از گزارش‌های منتشر شده در رسانه‌های داخلی را با گزارش احمد شهید، گزارشگر ویژه سازمان ملل در امور حقوق بشر ایران مقایسه کرد.

به زعم این مقام، در این گزارش‌ها که از آنها با عنوان «شایعه‌پراکنی» یاد کرده، سعید مرتضوی با ادبیات و اتهامات مشابه مواجه شده و شماری از این رسانه‌ها با «تخریب» سعید مرتضوی مرتکب خطا و جرم شده‌اند.

مشاور سعید مرتضوی در ستاد مرکزی مبارزه با قاچاق کالا و ارز با تکیه بر همین استدلال گفت که با رسانه‌هایی که در این زمینه مرتکب «جرم» شده‌اند از طریق مراجع قانونی برخورد می‌شود.

او رسانه‌های منتقد سعید مرتضوی را متهم کرد که به دلیل «وابستگی به کانون‌های مالی برای منافع خود احساس خطر می‌کنند.»

به تازگی احمد شهید، گزارشگر ویژه سازمان ملل در امور حقوق بشر ایران نسبت به اینکه آقای مرتضوی و شماری از مقام‌های ارشد ایران از مصونیت قضائی برخوردار هستند، اظهار تاسف کرده است.

علی اکبر حیدری‌فرد، مخالفت با حضور سعید مرتضوی در سازمان تامین اجتماعی را ادامه موضع‌گیری افرادی عنوان کرد که به زعم او به شکل «مغرضانه» با انتصابات رییس جمهوری برخورد می‌کنند.

او در همین حال انتصاب آقای مرتضوی برای این سمت را بر اساس مطالعات کارشناسی و توانمندی او ارزیابی کرد و گفت که بر این اساس سعید مرتضوی در بین سایر کاندیداها دارای صلاحیت بیشتری بوده است.

به گفته مشاور رییس ستاد مرکزی مبارزه با قاچاق کالا و ارز، «‌آقای مرتضوی واکنشی به این موضوع نداشته و مانند همیشه متانت به خرج داده است.»

طی روزهای گذشته در رسانه‌ها اخباری مبنی بر انتصاب سعید مرتضوی، دادستان پیشین تهران و رئیس کنونی ستاد مبارزه با قاچاق کالا و ارز در دولت به مدیرعاملی سازمان تامین اجتماعی منتشر شد.

برخی خبرگزاری‌ها ازجمله مهر و فارس نیز مصاحبه‌ها و گزارش‌هایی را درمورد سعید مرتضوی منتشر کردند، از جمله خبرگزاری مهر که ۲۲ اسفند با پدر محمد کامرانی یکی از قربانیان حادثه کهریزک گفت‌وگو کرد.

از طرف دیگر، در واکنش به این اخبار، ۱۵ نماینده مجلس نیمه اسفند در تذکری کتبی از محمود احمدی‌نژاد خواستند که از انتصاب او به مدیرعاملی سازمان تامین اجتماعی که مغایر با مواد ۵۳ و ۵۴ قانون مدیریت خدمات کشوری است، خودداری کند.

پس از آن در ۱۸ اسفند رئیس کمیته امنیت داخلی مجلس گفت که اگر سعید مرتضوی به سمت مدیرعاملی سازمان تامین اجتماعی منصوب شود، نمایندگان به طور جدی وزیر کار را در مجلس مورد پرسش قرار خواهند داد و «به مصلحت وزارت کار نیست که از مجلس اخطار بگیرد».

پرویز سروری افزود تنها نقطه‌ای که در «پرونده کهریزک» مورد پیگیری قرار نگرفت، پرونده آقای مرتضوی بود و اینکه کسی به واسطه قرار گرفتن در طبقات قدرت از پیگیری مصون بماند، امری مذموم و مغایر اصول‌گرایی است.

«کمیته ویژه مجلس برای بررسی پرونده بازداشتگاه کهریزک» در دی سال ۸۸ پس از چند ماه بررسی در گزارشی که توسط اکثریت اعضا تصویب رسید، سعید مرتضوی دادستان وقت تهران را مقصر اصلی رویدادهای پرونده کهریزک معرفی کرد.

روز ۱۸ تیر سال ۸۸ شماری از بازداشت شدگان اعتراضات خیابانی به نتیجه انتخابات ریاست جمهوری دوره دهم، به دستور آقای مرتضوی به بازداشتگاه کهریزک منتقل و سه نفر از آن‌ها فوت شدند.

تیرماه امسال اما سعید مرتضوی از تبرئه خود از تمام اتهام‌های پرونده کهریزک خبر داد، در واکنش به آن، غلامحسین محسنی اژه‌ای، دادستان کل کشور این خبر را تکذیب کرده بود.

البته این سخنگوی قوه قضائیه ۲۵ بهمن در سخنانی اعلام کرد که قرار تعقیب سعید مرتضوی، دادستان سابق تهران توسط دادگاه نقض شده است.

در حال حاضر مجید موسویان، مدیرعامل تامین اجتماعی است و به‌نظر می‌رسد مخالفت‌های آقای موسویان با سیاست‌های دولت دلیل پایان همکاری حدود دو ماهه او با کابینه نهم باشد.

محمود احمدی‌نژاد در چهار سال گذشته، چهار بار مدیران عامل سازمان تامین اجتماعی را برکنار و افراد جدیدی را جایگزین کرده است.

۱۳۹۰ اسفند ۲۲, دوشنبه

داگان:حمله به ایران به جنگی منطقه ای تبدیل میشود

به نقل از اتاق خبرشبکه من و تو

معیر داگان رییس پیشین سازمان اطلاعات خارجی اسرائیل، موساد، در مصاحبه با شبکۀ تلویزیون آمریکایی "سی بی اس" بار دیگر هر نوع حملۀ نظامی به ایران را در حال حاضر احمقانه ترین اقدام توصیف کرده و گفته است که اقدام نظامی پیش از آنکه دیگر گزینه ها برای جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح اتمی تماماً به اجرا گذاشته شده باشند، عملی نسنجیده است که پی آمدهای غیرقابل محاسبه ای نیز در بر خواهد داشت.

معیر داگان در ادامۀ سخنانش رهبران ایران، از جمله محمود احمدی نژاد را افرادی با رفتارهایی عقلانی توصیف کرده و افزوده است که آنان به نتایج اعمال شان به خوبی می اندیشند و می دانند که باید بهای سنگینی برای اقدام شان جهت دستیابی به سلاح اتمی بپردازند. معیر داگان در ادامه گفته است که به گمان او در حال حاضر رهبران ایران رفتاری محتاطانه از خود نشان می دهند.
رییس پیشین سازمان موساد دستیابی ایران را به سلاح اتمی عامل تشدید بی ثباتی و افزایش شدید بهای نفت دانسته و در عین حال افزوده است که به جای اقدام نظامی علیه رژیم اسلامی ایران باید از طرح تغییر رژیم از خلال اعتراض های عمومی دانشجویان و اقلیت ها در ایران پشتیبانی کرد.

معیر داگان هر گونه حملۀ نظامی به تأسیسات اتمی ایران را در سال جاری میلادی خطرناک و غیرمسئولانه دانسته است. او گفته است که دستیابی ایران به سلاح اتمی مسأله ای بین المللی است و منحصر به اسرائیل نمی شود و اینکه او معتقد است که آمریکا ولو با اقدام نظامی هرگز نخواهد گذاشت که ایران به جنگ افزار هسته ای دست یابد. معیر داگان گفته است که حمله به ایران به جنگی منطقه ای تبدیل خواهد شد و هیچکس نمی داند که چگونه چنین جنگی خاتمه خواهد یافت.

۱۳۹۰ اسفند ۲۱, یکشنبه

جایزۀ "هنر در خدمت آزادی" به جعفر پناهی اهدا شد

جعفر پناهی فیلمساز پرآوازۀ ایرانی جایزۀ "هنر در خدمت آزادی" را از سوی بنیاد سینمایی "فیرپلی" در سوییس دریافت کرد.
جعفر پناهی از سوی دادگاه انقلاب تهران متهم شده که قصد ساختن فیلمی دربارۀ ناآرامی های پس از دهمین انتخابات ریاست جمهوری در ایران را داشته و به همین دلیل از سوی دادگاه انقلاب تهران به اتهام تبلیغ و اقدام علیه نظام اسلامی به شش سال زندان و بیست سال محرومیت از حقوق حرفه ای و اجتماعی محکوم شده است. بنیاد سینمایی "فیر پلی" خواستار تجدید نظر در پروندۀ قضایی جعفر پناهی و رفع محکومیت از او شده است.
در ماه دسامبر گذشته اثر مستند جعفر پناهی و مجتبی میرطهماسب، با عنوان "این فیلم نیست"، جایزۀ نخست بخش مستند آسیا و آفریقا را در جشنوارۀ بین المللی فیلم دوبی کسب کرد. 

۱۳۹۰ اسفند ۲۰, شنبه

دایناسور رژیم قاتل آخوندی به فرمایشی بودن انتخابات مجلس اعتراف کرد

به گزارش ایسنا خبرگزاری دانشجویان ایران،  جنتی، دبیر شورای نگهبان، در خطبه های دیروز نماز جمعۀ تهران در اظهاراتی در خصوص انتخابات اخیر مجلس نهم گفت : "از مردم به دلیل رأی ندادن به افرادی که نباید انتخاب می شدند، تشکر می کنم." دبیر شورای نگهبان در ادامۀ این سخن افزود : "مردم به افرادی که به هر دلیل شورای نگهبان تأئید صلاحیت کرد چه از نمایندگان و چه از سوی کاندیداها، رأی ندادند و این موجب خوشحالی ما شد."
روزنامۀ "جمهوری اسلامی" در سرمقالۀ امروزش سخن  جنتی را "عجیب" توصیف کرده که به هیچ وجه منطبق با معیارهای قانونی و وظایف این نهاد نیست.
به نوشتۀ مقاله نویس "جمهوری اسلامی" اینکه چرا شورای نگهبان با رد صلاحیت از عده ای آنان را محروم از شرکت در انتخابات می کند، موضوعی است که خود شورای نگهبان باید پاسخگوی آن باشد. اما، به نوشتۀ "جمهوری اسلامی" ابراز خرسندی دبیر شورای نگهبان از رأی نیاوردن عده ای کاملاً بی‌معنی و غیرقانونی است و تأئید سخن منتقدان جمهوری اسلامی است که بر غیرآزاد و غیرعادلانه بودن انتخابات در ایران تأکید می کنند که در به وجود آمدن آن اتفاقاً شورای نگهبان نقش کلیدی را دارد.

پیشتر  خامنه ای در ملاقات با اعضای مجلس خبرگان رهبری ضمن گسترده خواندن حضور مردم در انتخابات مجلس نهم، گفته بود : "در این انتخابات مردم به اصل نظام رأی دادند."
از آنجا که اصل نظام اسلامی ایران منطبق با اصل ۱۱۰ قانون اساسی ولایت فقیه و به تبع شخص ولی فقیه است، برخی ناظران سخن  خامنه ای را این طور برگرداندند که در واقع "مردم به طور گسترده به شخص آیت الله خامنه ای رأی دادند." اما، منتقدان نیز با استناد به همین گفته و نرخ پایین مشارکت، گفته اند که در اصل رأی دهندگان به اصل مورد استناد رهبر حکومت اسلامی ایران رأی ندادند.

۱۳۹۰ اسفند ۱۸, پنجشنبه

درگذشت سیمین دانشور پس از یک دوره بیماری

روز جهانی زن؛ دهها فعال زن ایرانی، همچنان در حبس و بازداشت و محرومیت از حقوق اجتماعی

 
روز جهانی زن؛ دهها فعال زن ایرانی، همچنان در حبس و بازداشت و محرومیت از حقوق اجتماعی
 
به نقل از جـــرس :
 روز هشتم مارس به عنوان روز جهانی زن در سال ۲۰۱۲ در حالی سپری می‌شود که ۳۴ زندانی زن با داشتن بیش از ۲۰۰ سال حکم در زندان‌ به سر می‌برند.

تارنمای خانه حقوق بشر ایران اسامی و اطلاعات ۴۷ زندانی سیاسی زن که به خاطر فعالیت‌ها و عقاید خود در بازداشت به سر می‌برند جمع‌‌آوری کرده و انتشار داده است.
از میان این ۴۷ زندان ۳۴ نفر آن‌ها با حکم‌های سنگین حبس در زندان به سر می‌برند و ۱۴ تن از آنان در بازداشت به سر می‌برند و در انتظار صدور حکم هستند. ۳۴ زندانی زنی که برای آن‌ها حکم صادر شده است در مجموع به ۲۰۸ سال و ۸ ماه زندان محکوم شده‌اند و در مجموع باید بیش‌ از دو قرن در زندان به سر می‌برند. سنگین‌ترین احکام صادر شده برای زندانیان زن مربوط به زنیب جلالیان فعال کرد با داشتن حبس ابد، مهوش ثابت و فریبا کمال‌آبادی از رهبران جامعه‌ی بهاییان در ایران با ۲۰ سال زندان برای هر کدام و سپس فرح واضحان با ۱۷ سال زندان است.

زندانیان زن:

زنیب جلالیان شهروند کرد متولد سال ۱۳۶۱ در شهر ماکو ایران است و از سن ۲۵ سالگی در زندان به سر می‌برد. زینب جلالیان در سال ۱۳۸۸ به اتهام «محاربه» از طریق همکاری با حزب پژاک به اعدام محکوم شد. اما در طی ماه‌های گذشته این حکم به حبس ابد تبدیل شد. جلالیان هم اکنون در زندان کرمانشاه به سر می‌برد.

فریبا کمال‌آبادی ۴۸ ساله و مهوش ثابت ۵۷ ساله شهروند بهایی و دو تن از هفت مدیر زندانی جامعه‌ی بهایی در ایران هستند. کمال آبادی در تاریخ ۲۵ اردیبهشت ماه ۱۳۸۷ و ثابت در تاریخ ۱۵ اسفند ماه ۱۳۸۶ بازداشت شده و تاکنون در زندان به سر می‌برند. این دو از طرف شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب به ریاست قاضی مقیسه به اتهامات «جاسوسى، اقدام علیه امنیت کشور و محاربه» به ۲۰ سال زندان محکوم شده‌اند. در طول مدت بازداشت تاکنون به زندان‌های رجایی‌شهر کرج و زندان قرچک ورامین نیز تبعید شده‌اند، اما اکنون در بند عمومی زنان زندان اوین هستند. کمال‌آبادی وثابت در طول مدت بازداشت تاکنون به مرخصی نیامده‌اند.
فرح واضحان شهروند ایرانی دو روز بعد از حوادث روز عاشورای تهران، در سال ۱۳۸۸ در تاریخ ۸ دی ماه و در پی بازداشت‌های گسترده شهروندان معترض به نتیجه انتخابات ریاست جمهوری در ایران، در منزل خود بازداشت و به بند ۲۰۹ زندان اوین و سلول‌های انفردی آن منتقل شد. وی ابتد به اتهام محاربه به اعدام محکوم شده بود، اما این حکم پس از نقض در دیوان عالی کشور و ارجاع به شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب به ریاست قاضی مقیسه به ۱۷ سال زندان همراه با تبعید به زندان رجایی‌شهر تبدیل شد. واضحان از که از بیماری نیز رنج می‌برد و تحمل حبس برای وی مشکل است هم اکنون در بند عمومی زندان اوین به سر می‌برد. وخامت حال وی در ماه‌های گذشته چندین بار موجب شد وی به بیمارستان منتقل شد، وی دو بار نیز به مرخصی درمانی بیاید، اما با وجود نیاز مداوم به درمان پزشکی و عدم پایان معالجات به زندان بازگردانده شده بود.
وی در روز جاری نیز با عدم تمدید مرخصی بار دیگر به زندان اوین بازگردانده شد. این در حالی است که وضعیت جسمی وی بسیار بد است.

مریم اکبری منفرد از شهروندان معترض به نتیجه انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۸ در ایران نیز از دیگر زندانیانی زنی است که حکم سنگینی دارد. وی از سوی شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب به اتهام محاربه به ۱۵ سال زندان محکوم شده و هم اکنون در بند عمومی زنان زندان اوین به سر می‌برد. وی تاکنون از حق استفاده از مرخصی محروم بوده است.

مطهره بهرامی حقیقی که با ۶۱ سال سن مسن‌ترین زندانی زن در این لیست ۴۷ نفره است به همراه ریحانه حاج ابراهیم دباغ که هر دو فاقد سابقه و فعالیت سیاسی هستند از دیگر کسانی هستند که به ترتیب با احکام سنگین ۱۰ سال و ۱۵ سال زندان روبرو شده و هم اکنون در بند عمومی زنان زندان اوین هستند. این دو در روز شش دی ماه ۱۳۸۸ در منزل خود بازداشت شده و تاکنون در زندان به سر برده و از حق مرخصی نیز محروم بوده‌اند. همسر و پسر بهرامی حقیقی نیز هم اکنون در زندان به سر می‌برند.
بهاره هدایت متولد سال ۱۳۶۰ فعال دانشجویی و عضو شورای مرکزی و سخنگوی دفتر تحکیم وحدت نیز با محکومیت ۱۰ ساله در بند عمومی زنان زندان اوین به سر می‌برد. هدایت از تاریخ ۱۰ دی ماه سال ۱۳۸۸ بازداشت شده و زندانی است. وی از سوی شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب به ریاست قاضی محمد مقیسه به ۹ سال و نیم زندان محکوم شد. اتهامات وی فعالیت تبلیغی علیه نظام از طریق مصاحبه با رسانه‌های بیگانه،توهین به رهبری،توهین به رییس جمهور،اخلال در نظم عمومی از طریق شرکت در تجمعات غیرقانونی اعلام شده بود.
همچنین وی در طی ماه‌های گذشته بار دیگر به خاطر نامه‌ نوشتن به مناسبت روز دانشجو در زندان محاکمه و به ۶ ماه زندان دیگر محکوم شد.

فاطمه رهنما شهروند ۵۲ ساله نیز با حکم سنگین در تبعید در زندان به سر می‌برد. فاطمه رهنما در تاریخ ۷ مرداد ماه ۱۳۸۸ در جریان بازداشت‌های گسترده حوادث بعد از انتخابات ریاست جمهوری در ایران بازداشت شد. وی در جریان پرونده شاپور کاظمی برادر زهرا رهنورد به خاطر تحت فشار گذاشتن میرحسین موسوی بازداشت شده بود.
رهنما از سوی شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب به ریاست قاضی پیرعباسی به اتهام «ارتباط با سازمان مجاهدین» به ۱۰ سال زندان و تبعید محکوم شد که این حکم در دادگاه تجدیدنظر نیز تأیید شد. وی مبتلا به سرطان است و تاکنون نیز از حق استفاده از مرخصی محروم بوده است. حتا در طی چند ماه گذشته که مادر وی نیز درگذشت اما اجازه‌ی مرخصی به او داده نشد. وی هم اکنون در زندان سپیدار اهواز محکومیت خود را سپری می‌کند.
روناک صفارزاده فعال کرد و فعال حقوق زنان و عضو کمپین یک میلیون امضا از تاریخ ۱۶ مهر ماه سال ۱۳۸۶ در زندان به سر می‌برد. صفارزاده در تاریخ ۲۴ فروردین ماه ۱۳۸۸ از سوی شعبه یک دادگاه انقلاب اسلامی شهر سنندج در کردستان به شش سال و هفت ماه زندان محکوم شد. در کیفرخواست صادره حکم «محاربه» برای وی در نظر گرفته شده بود که در دادگاه از این اتهام تبرئه شد. وی هم اکنون در زندان زنجان به سر می‌برد.

هانیه فرشی شتربان و لادن مستوفی به اتهام فعالیت در یک انجمن اینترنتی و بررسی ونقد حجت‌ها واستدلال‌های متعارف دراندیشه دینی در تیر ماه سال ۱۳۸۹ بازداشت شده و به ترتیب به هفت و دو سال و نیم زندان محکوم شده‌اند. اتهامات این دو وب‌نگار توهین به مقدسات و توهین به رهبری اعلام شده بود.
نسرین ستوده وکیل برجسته ایرانی و فعال حقوق بشر از دیگر زندانیانی است که به همراه موکلان سابق خود هم اکنون در زندان به سر می‌برد. ستوده در تاریخ ۱۳ شهریور ۱۳۸۹ پس از مراجعه به دادسرای ویژه اوین بازداشت و به سلول‌های انفرادی زندان اوین منتقل شد.

حکم نسرین ستوده از سوی شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب به ریاست قاضی پیرعباسی صادر شد و بر اساس آن نسرین ستوده وکیل دادگستری به ۱۱ سال زندان تعزیری، ۲۰ سال ممنوعیت خروج از کشور و ۲۰ سال محرومیت از وکالت محکوم شد. این حکم بر پایه اتهاماتی همچون «تبایغ علیه نظام و اقدام علیه امنیت ملی و عدم رعایت حجاب اسلامی» صادر شد.

این حکم در دادگاه تجدیدنظر استان تهران به شش سال زندان کاهش پیدا کرد. این وکیل مدافع حقوق بشر نیز تاکنون از حق استفاده از مرخصی محروم بوده و مسئولین زندان اوین تاکنون بارها با کارشکنی‌های مختلف ملاقات‌های هفته‌گی وی را نیز دچار مشکل کرده یا باعث قطع آن شده‌اند.

نازنین خسروانی روزنامه‌نگار متولد سال ۱۳۵۵ است که به تازه‌گی و در همین روزهای اخیر به جمع زندانیان سیاسی در ایران اضافه شده است. وی ابتدا بامداد روز چهارشنبه ۱۲ آبان ماه سال ۱۳۸۹ در منزل پدری بازداشت و پس از چهار ماه از زندان آزاد شده بود.
این روزنامه‌نگار در تاریخ ۲۷ فروردین ۱۳۹۰ از سوی شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران به ریاست قاضی پیرعباس به شش سال حبس تعزیری محکوم شد که این حکم در دادگاه تجدیدنظر به تأیید رسید. خسروانی در تاریخ ۱۵ اسفند ماه جاری برای اجرای حکم خود را به زندان اوین معرفی کرد.

نسرین قدیری، ناهید قدیری، رزیتا واثقی و سیما اشراقی چهار شهروند دیگر بهایی هستند که هر کدام حکم پنج سال زندان دریافت کرده و در زندان به سر می‌برند. نسرین قدیری از تاریخ ۲۴ تیر ماه ۱۳۸۹ برای اجرای حکم بازداشت شده و در زندان وکیل‌آباد مشهد به سر می‌برد. ناهید قدیری نیز از تاریخ ۲۴ اسفند ماه ۱۳۸۸ بازداشت شده و در همین زندان به سر می‌برد.

رزیتا واثقی نیز در همان تاریخ ۲۴ اسفند ماه ۱۳۸۸ همراه ناهید قدیری بازداشت و با اتهامات مشابه «تبلیغ آیین بهایی» و «توهین به مقدسات» در زندان وکیل‌آباد مشهد به سر می‌برد. سیما اشراقی دیگر شهروند بهایی نیز از تاریخ ۷ بهمن ماه ۱۳۸۸ با اتهامات «تبلیغ علیه نظام، اقدام علیه امنیت ملی و توهین به مقدسات» و حکم پنج سال زندان در همین زندان در شهر مشهد به سر می‌برد.

منیژه منزویان دیگر زندانی بهایی نیز با حکم سه سال زندان هم اکنون در زندان اوین به سر می‌برد. منیژه منزویان اول بار در تاریخ ۲۷ خرداد ماه سال ۱۳۸۸ پس از ورود مأموران امنیتی به منزلش و تقتیش آن بازداشت و به زندان سمنان منتقل شد. وی ۱۳ روز بعد در تاریخ ۹ تیر ماه ۱۳۸۸ با قرار وثیقه از زندان آزاد شد. اما بار دیگر برای اجرای حکم خود در تاریخ هشت اسفند ماه ۱۳۸۸ بازداشت شد که تاکنون نیز در زندان است.

طره‌ی طقی‌زاده شهروند دیگر بهایی محکومیت خود را در زندان شهید کچویی ساری سپری می‌کند. این شهروند بهایی به ۲۲ ماه حبس تعزیری محکوم شده از تاریخ ۱۸ دی ماه ۱۳۸۹ در زندان به سر می‌برد.

کبری بنازاده امیری شهروند ۵۶ ساله در تاریخ ۲۷ دی ماه ۱۳۸۷ در فرودگاه «امام خمینی» تهران هنگامی که قصد سفر به کشور عراق را داشت، همراه ۱۸ تن دیگر بازداشت و به بند ۲۰۹ زندان اوین منتقل شد. دلیل بازداشت بنازاده امیری و همراهان وی، قصد عزیمت آنان به قرارگاه اشرف در عراق و دیدار با فرزندان‌شان بود. وی از آن زمان تاکنون در زندان به سر می‌برد.
بنازاده امیری از سوی شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب به ریاست قاضی مقیسه به ۵ سال زندان توأم با تبعید به زندان رجایی‌شهر محکوم شد که این حکم در دادگاه تجدید نظر استان تهران نیز مورد تأیید قرار گرفت.

کفایت ملک‌محمدی شهروند ۶۰ ساله از جمله کسانی است که در روز ۶ دی ماه ۱۳۸۸ بازداشت شد. کفایت ملک محمدی به اتهام «اجتماع و تبانی به قصد اقدام علیه امنیت کشور» در شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب به ریاست قاضی مقیسه، به ۵ سال حبس، محکوم شد. وکیل وی با توجه به شرایط سنی محمدی که حدودا ۶۰ ساله است، به حکم صادر شده اعتراض کرد و پرونده وی به شعبه ۵۴ تجدید نظر ارسال شد، اما این حکم در دادگاه تجدیدنظر به تأیید رسید. وی هم اکنون بدون مرخصی در بند عمومی زنان زندان اوین به سر می‌برد.
شبنم مددزاده متولد سال ۱۳۶۷ نایب رئیس شورای تهران دفتر تحکیم وحدت و دبیر سیاسی انجمن دانشجویان دانشگاه تربیت معلم تهران است که در تاریخ ۲ اسفند ماه ۱۳۸۷ به همراه برادرش فرزاد مددزاده بازداشت شده و با دریافت حکم ۵ سال زندان در بند عمومی زنان زندان اوین به سر می‌برد. وی به اتهام «محاربه و اقدام علیه امنیت ملی» از طرف شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب اسلامی به ریاست قاضی محمد مقیسه به پنج سال زندان با تبعید محکوم شده است.
مددزاده نیز از جمله زندانیان سیاسی زن است که تاکنون از حق استفاده از مرخصی محروم بوده است.

عاطفه نبوی فعال دانشجویی و دانشجوی کارشناسی ارشد و محروم از تحصیل متولد سال ۱۳۶۲ است که بعد از خرداد سال گذشته و در شروع دستگیری‌های گسترده بازداشت در ایران بعد از انتخابات ریاست جمهوری بازداشت شد. نبوی در تاریخ ۲۵ خرداد ۱۳۸۸ همراه پسر عمویش ضیاالدین نبوی و شش نفر دیگر از دوستانش بازداشت در منزل بازداشت شده بود.
نبوی از سوی شعبه ۱۲ دادگاه انقلاب اسلامی به ریاست قاضی «قمی» به چهار سال حبس تعزیری محکوم شد. اتهامات او عبارت بودند از: «ارتباط با سازمان مجاهدین و شرکت در تظاهرات ۲۵ خرداد ماه ۱۳۸۸» که تظاهرات میلیونی بر ضد دولت احمدی‌نژاد در ایران بود. نبوی نیز تاکنون از حق استفاده از مرخصی محروم بوده و هم اکنون در بند عمومی زنان زندان اوین به سر می‌برد.

معصومه یاوری از شهروندان بازداشت شده در حوادث پس از انتخابات است که او نیز در زندان اوین به سر می‌برد. یاوری در تظاهرات روز قدس در تاریخ ۲۷ شهریور ماه سال ۱۳۸۸ در اعتراض به نتیجه انتخابات ریاست جمهوری در ایران بازداشت شده بود.
یاوری ابتدا متهم به «محاربه» بود و نماینده دادستان تهران برای وی تقاضای مجازات اعدام کرده بود، که سپس به ۷ سال حبس تعزیری در زندان رجایی شهر محکوم شد. این حکم بعد از دو سال شکسته شد و وی به دو سال و نیم زندان محکوم شد.

اشرف علیخانی وبلاگ‌نویس و نویسنده وبلاگ‌ «سبد سبد ستاره» و کارشناس علوم اجتماعی از خرداد ماه ۱۳۹۰ بازداشت و راهی زندان اوین شده است. علیخانی در شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب اسلامی تهران به ریاست قاضی صلواتی در مرداد ماه و شهریور ماه ۱۳۸۹ محاکمه شد. وی به اتهام «اجتماع و تبانی به قصد ارتکاب جرایم علیه امنیت ملی کشور، از طریق شرکت عامدانه در اغتشاشات خیابانی، فعالیت تبلیغی علیه نظام جمهوری اسلامی ایران از طریق ارتباط با شبکه ماهواره‌ای ضد انقلاب و ارسال ایمیل و انتشار مطالب موهن نسبت به نظام اسلامی در فضای مجازی، وبلاگ و تحریک دیگران به شرکت در تجمعات غیر قانونی و اغتشاشات و مقابله با نظام جمهوری اسلامی، نگهداری و استفاده از تجهیزات دریافت از ماهواره» به ۳ سال حبس قطعی محکوم و این حکم در اسفند ماه گذشته در شعبه ۵۴ دادگاه تجدیدنظر استان تهران تایید شد.

زینب بایزیدی متولد سال ۱۳۶۰ در شهر مهاباد فعال حقوق زنان ، فعال کرد و عضو کمپین یک میلیون امضاء است که از تاریخ ۱۹ تیر ماه ۱۳۸۷ زندانی است. «گزینش نام کردی «زیلان» برای فروشگاه خود و فعالیت در کمپین یک میلیون امضا» دو اتهام زینب بایزیدی بود که به خاطر آن توسط دادگاه انقلاب شهرستان مهاباد در یک محاکمه شتابزده وی را به تحمل چهار سال حبس تعزیری در زندان مرکزی شهرستان زنجان محکوم کرد.
پروین مخترع مادر کوهیار گودرزی، فرحناز رحیمی، طاهره نوروزی، سیما سبتو، سمیرا ممتازیان، مژده فلاح، ماندانا کمالی، یکتا فهندژ، مژگان عمادی، فرین راسخی شهروندان زن بهایی، شیرین قنبری شهروند مسیحی و صدیقه مرادی شهروند از جمله زنانی هستند که در شهرهای مختلف کشور بازداشت شده و بلاتکلیف در زندان به سر می‌برند.

سیما رجبیان از نیز از دیگر شهروندان زن پرتعداد زندانی ببایی در ایران است که برای اجرای حکم دو سال زندان خود از تاریخ ۲۴ تیر ماه ۱۳۸۹ بازداشت شده و در زندان وکیل‌آباد مشهد به سر می‌برد. «تبلیغ علیه نظام جمهوری اسلامی، اقدام علیه امنیت داخلی کشور با عضویت و فعالیت در تشکیلات فرقه ضاله بهائیت، تبلیغ وارتباط با بیگانگان پس از مسافرت به خارج از کشور، برگزاری اجتماعات غیر قانونی، نشر و توزیع سی دی و کتب ضاله بهائیت» از جمله اتهامات وی در دادگاه بود.

مهدیه گلرو محروم از تحصیل،‌ دبیر انجمن اسلامی دانشکده اقتصاد علامه طباطبایی، نائب دبیر انجمن اسلامی دانشگاه علامه طباطبایی در سال ۱۳۸۵ از فعال دانشجویی زندانی در زندان اوین است. مهدیه گلرو در تاریخ ۱۱ آذر ماه۱۳۸۸ همراه همسرش، وحید لعلی‌پور، در ساعت هفت صبح با ورود بدون حکم تعداد زیادی از مأموران امنیتی به خانه‌اش بازداشت و به زندان اوین و سلول‌های انفرادی بند ۲۰۹ زندان اوین منتقل شد.

گلرو در شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب به ریاست قاضی پیرعباسی محاکمه و سرانجام به ۲ سال ۴ ماه زندان محکوم شد. مهدیه گلرو که به خاطر نوشته‌ی خود از درون زندان در سال ۱۳۸۹ به مناسبت روز دانشجو خود از سوی شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب به شش ماه حبس تعزیری محکوم شده بود. در تاریخ ۱۱ آبان ماه ۱۳۹۰ با تأیید این حکم در دادگاه تجدیدنظر مواجه شد. وی که باید در تاریخ ۳۰ آبان ماه ۱۳۹۰ با پایان دوره محکومیت از زندان آزاد می‌شد، از این تاریخ محکومیت شش ماهه خود را در زندان اوین آغاز کرد. همسر وی نیز اکنون دوران محکومیت خود را در زندان سپری می‌کند.

ژیلا کرم‌زاده مکوندی فعال حقوق زنان، شاعر و از همراهان مادران پارک لاله از دی ماه سال جاری دوران محکومیت دو ساله خود را آغاز کرده و در بند عمومی زنان زندان اوین به سر می‌برد. کرم‌زاده از سوی شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب اسلامی به ریاست قاضی مقیسه به ۲ سال حبس تعزیری و ۲ سال حبس تعلیقی محکوم شده است.

محبوبه کرمی هم از زندانیان سیاسی زن محکوم در بند زنان زندان اوین است که دوران محکومیت سه ساله‌ی خود را سپری می‌کند و تاکنون به مرخصی نیامده است. این حکم از سوی شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب به اتهام «فعالیت حقوق بشری، فعالیت تبلیغی علیه نظام، اجتماع و تبانی با قصد ارتکاب جرایم علیه امنیت کشور و “نشر اکاذیب صادر شده بود. کرمی از تاریخ ۲۵ اردیبهشت ماه ۱۳۸۹ در زندان به سر می‌برد.

نازیلا دشتی شهروند و مادر دو زندانی سیاسی است که آن‌ها به تازگی از زندان آزاد شده‌اند. وی از تاریخ ۶ خرداد ماه ۱۳۸۸ برای اجرای حکم سه سال زندان خود بازداشت شده است. وی در روزهای پایانی محکومیت خود در زندان اوین به سر می‌برد و در روزهای آینده آزاد خواهد شد.

فرشته شیرازی فعال حقوق زنان و از اعضای فعالان کمپین یک میلیون امضا در شهر آمل در تاریخ ۱۲ شهریور ماه ۱۳۹۰ در پی احضار به اداره اطلاعات آمل بازداشت و تاکنون در زندان به سر می‌برد. شیرازی در تاریخ ششم مهرماه ۱۳۹۰ در دو دادگاه به سه سال حبس تعزیری و هفت سال ممنوع الخروجی محکوم شد.
مریم جلیلی و میترا زحمتی دو شهروند مسیحی هستند که در بهار سال ۱۳۹۰ بازداشت و هر کدام به دو سال و نیم زندان محکوم شده‌اند. این دو محکومیت خود را در زندان اوین می‌گذرانند.

نفر چهل و هشتم و آخرین زندانی، شخصی است که مسئولین قضایی بازداشت‌اش را اعلام نکرده و هیچ قاضی حکمی در این مورد وی صادر نکرده‌اند. در زندان به سر نمی‌برد و در هیچ دادگاهی محاکمه نشده است. زهرا رهنورد متولد سال ۱۳۲۴ که در واقع مسن‌ترین زندانی سیاسی زن ایران اوست از ۲۶ بهمن ماه ۱۳۸۹ در حصر خانگی و در محلی نامعلوم به همراه همسر خود به سر می‌برد. و از کلیه حقوق قانونی خود به عنوان یک زندانی محروم است.

۱۳۹۰ اسفند ۱۶, سه‌شنبه

جمهوری اسلامی و ادامه ی تحقیر زنان و زیر پا گذاشتن حقوق قانونی ایشان

به نقل از شبکه خبر تلوزیون من و تو

نمایندگان مجلس اسلامی قانونی را تصویب کردند که در صورت تأئید آن از سوی شورای نگهبان ثبت ازدواج موقت در دفاتر اسناد رسمی کشور را الزام آور نمی سازد. به موج قانون جدید زوج ها ناچار نیستند که ازدواج موقت خود را رسماً به ثبت برسانند مگر اینکه خود داوطلبانه تصمیم به ثبت رسمی آن بگیرند یا اینکه زن در زمان عقد باردار شود.
اگر چه برخی مصوبۀ مجلس را به منزلۀ خلع سلاح قانون در قبال آسیب ها، از جمله فحشا دانسته اند، اما کمیسیون حقوقی و قضایی مجلس در بررسی لایحۀ مصوب مجلس بر این موضوع تأکید داشته که قانونگذار در روابط خصوصی افراد دخالت نکند. سعید معیدفر جامعه شناس و پژوهشگر اجتماعی با اشاره به مصوبۀ مجلس اسلامی گفته است که هدف قانونگذار از غیرالزامی کردن ثبت ازدواج موقت جرم زدایی از واقعیتی است که به عرف تبدیل شده تا به این ترتیب قاضییان ناچار نباشند دائماً قانون را نادیده بگیرند.

۱۳۹۰ اسفند ۱۵, دوشنبه

پیشکش به مهدی خزعلی عزیز و غصه هایشان که شبیه غصه های ما است


بنام آرام کننده ی غصه ها



غصه های من



غصه های من شبیه فقر نان سفره هاست

شبیه سرخی صورت بی سیلی

غصه های من شبیه درد شعر شاملوست

شبیه آن صدای آسمانی اش

غصه های من شبیه پینه های دست پیرمرد است

شبیه خنده های مزرعه

غصه های من شبیه تکه های کاج در دست تاج است

شبیه ناله های بی گناه یک تبر

غصه های من شبیه نینوای شعمدانی و حسن یوسف است

شبیه کربلای گرم باغچه

غصه های هم شبیه قصه های شهر خفته است

شبیه شب نخفتن پدر

غصه های من شبیه مادران داغدیده است

شبیه رنج سرد دلهایشان

غصه های من شبیه لحظه های التماس کودک است

شبیه خواهش اشک چشم هایش

غصه های من شبیه غربت وطن پرستان دل مرده است

شبیه هر غروب و هر طلوع ناگزیر

غصه های من شبیه مرگ رویای توست

شبیه لحظه ی تولد وطن

غصه های من شبیه تکرار شوریدگی است

شبیه ترد گفتنت

غصه های من شبیه کوه غصه های ماست

شبیه بودن و نبودن

غصه های من شبیه دست مردم است

شبیه خالی شدن

غصه های من شبیه رود خون آزادی است

شبیه آن شهید بی قبر

غصه های من شبیه میله های سلول توست

شبیه تلخ انفرادی ات

غصه های من شبیه جای هر شکنجه است

شبیه تازیانه ها تجاوز

غصه های من شبیه اعتراف زرد زورکی است

شبیه ترس بی زبان

غصه های من شبیه قتل عام یک صداست

شبیه آغوش مادرت

غصه های من شبیه عقده های دختران چادر است

شبیه نعره های باکره

غصه های من شبیه عفریته ی کسالت است

شبیه آخرین دم و باز دم

غصه های من شبیه درد سقف خانه هاست

شبیه چکه های آب

غصه های من شبیه رنگ های نقاشی کودکی است

شبیه آخرین نفس های یک مداد رنگی

غصه های من شبیه خواب کودکان نوروز و عیدی است

شبیه کفش نو لباس نو

غصه های من شبیه فردا ، نداشتن ، قفس شده است

شبیه امروز و دیروز

غصه های من شبیه رنگ پر رنگ سبز و بهار است

شبیه ندا ، سهراب و ترانه

غصه های من شبیه شهید و خیابان و نعره است

شبیه جوی خون مولیان

غصه های من شبیه شعر من ستمدیده است

شبیه دست های من

غصه های من شبیه این شباهت نفرین شده است

شبیه تلخ روز ستم

غصه های من شبیه آینده و کودکم کودکت کودکان ماست

شبیه قرن های بعد

غصه های من شبیه انتظار تلخ بابا شنیدن است

شبیه یک صدای بچگانه

غصه های من شبیه یک نگاه جامانده در نگاه همسر است

شبیه مرد بی ملاقات

غصه های من شبیه ایستادگی های سال ها زن است

شبیه فروغ و تا ابد

غصه های من شبیه طعم تلخ و طنز یک نمایش است

شبیه هنر در قفس

غصه های من شبیه غارت سرزمین مادری است

شبیه چاه های چپاول

غصه های من شبیه صیغه های پشت منبر است

شبیه لحظه ی دروغ و دین

غصه های من شبیه یک هزار و چارصد سال بردگی است

شبیه دزدیدن زبان مادری

غصه های من شبیه ایران نباشد تن من مباد است

شبیه مارهای شانه اش

غصه های من شبیه دست ما در آسمان بی کران شده است

شبیه مچبند سبز

غصه های من شبیه روزهای ماه خرداد و دروغ است

شبیه رای و پس گرفتنش

غصه های من شبیه شانه های بی خدا حافظی است

شبیه بدرود رود

غصه های من شبیه غصه ها و هق هق قرن های توست

شبیه بغض و لرزشش

غصه های من شبیه یک درخت و یک برگ روی آخرین شاخه است

شبیه خش و خش پاییز

غصه های من شبیه آن شب و طناب و چار پایه هاست

شبیه رقص روی ذهن ها

غصه های من شبیه شیحه ی سنگ های بی گناه سمت توست

شبیه نشکستنت

غصه های من شبیه زوزه ی گلوله از رسیدن به قلب توست

شبیه باران تیر

غصه های من شبیه آرش و کمان و تیر اوست

شبیه ایران و کوه

غصه های من شبیه اشک رستم و خنده های سهراب است

شبیه یک تراژدی

غصه های من شبیه ناله های واژه ی مرد است

شبیه خودکشی

غصه های من شبیه شعر من شبیه بی ردیف و قافیه است

شبیه این قلم

غصه های من شبیه هر چه باشد مهم نیست

شبیه سرزمین ماست

غصه های من شبیه من شبیه تو شبیه ماست

شبیه روز پیروزی





اسفند ماه نود / 3.2012

۱۳۹۰ اسفند ۱۳, شنبه

یک “فریاد” در سینه دارم

مادر شبنم سهرابی: مژگان مدرس علوم
 
مادر شبنم سهرابی: یک “فریاد” در سینه دارم
به نقل از جرس :
در حالیکه بیش از دو سال از شهادت شبنم سهرابی می گذرد اما پیگیری های قضایی خانواده وی تاکنون به نتیجه نرسیده است. شبنم سهرابی از کشته شدگان ششم دی ماه و در جریان راهپیمایی روز عاشورای سال 88 است که توسط اتومبیل نیروی انتظامی زیر گرفته شد و به گفته شاهدان عینی خودروی نیروی انتظامی چندین بار از روی وی رد شده است. مردم حاضر در صحنه او را بر روی دستها بلند می کنند و به بیمارستان می رسانند اما ساعاتی بعد شبنم در بیمارستان به علت شدت جراحات جان می سپارد.
اینک، در آستانه سومین فروردینی که او در کنار ما نیست، به سراغ خانواده اش رفتیم تا یاد او را گرامی بداریم و پای درددل اعضای خانواده این شهید جنبش سبز بنشینیم.

مادر دلشکسته شبنم سهرابی که بارها برای عدم مصاحبه با رسانه ها تحت فشار نهادهای امنیتی قرار گرفته است به "جرس" می گوید: "از شبنم که حرف می زنم می گویند چرا مصاحبه کردی؟ آخر من که چیزی نمی گویم، نه به کسی توهین می کنم، نه حرف ناحق می زنم. من یک مادرم که دلم سوخته اگر اینها را هم که نگویم دق می کنم. شبنم را با سختی و تنها بزرگ کردم هم برایش مادر بودم هم پدر در بیمارستان کار کردم تا او را به سر و سامان رساندم. دختر دسته گلم رفت و جنازه اش را تحویلم دادند. فقط واگذار می کنم به همان صاحب عاشورا، ما هم خدایی داریم و این جور نمی ماند."

خواهر کوچک شبنم نیز با بغض و گریه از درد فراق خواهرش می گوید: "تمام لحظاتی که با شبنم گذراندم برایم خاطره است، اینکه از کدام این لحظه ها بگویم سخت است. وقتی دختر کوچک شبنم را می بینم درد و غصه تمام وجودم را می گیرد که در این سن کوچک باید مادرش از او گرفته شود. الان مادرم سرپرست نگین دختر شبنم است و هیچ پشتوانه ای ندارد. مدام از من سوال می کند خاله چرا من مادر ندارم؟ نمی توانم به بچه های مدرسه بگویم مادر ندارم... من هم جز بغض هیچ جوابی پیدا نمی کنم تا او را آرام کنم. مرگ شبنم چنان ناگهانی بود که الان همه از شوک بیرون نیامده ایم. مادرم در این دو سالی که شبنم را از دست دادیم خیلی پیر شده و انگار ده سال را گذرانده است. شبنم برای ما بیشتر از یک دختر و خواهر بود. او همیشه با ما بود. همیشه حواسش به ما بود و ما هم تمام امیدمان به شبنم بود. خاطرم است که دانشگاه آزاد قبول شده بودم و می خواستم نروم، اما شبنم گفت که "تو درست را بخوان من شهریه دانشگاه را می دهم" و همیشه مراقب ما بود."

داغ از دست دادن این عضو خانواده چنان سنگین است که لحظه ای دست از تلاش برای شناسایی و معرفی قاتل بر نمی دارند اما علی رغم این تلاش ها، پیگیری های قضایی مادر شبنم تاکنون به نتیجه ای نرسیده و دلگیر از بدرفتاری و برخوردهایی که با او در این پیگیری ها انجام می شود، بیان می کند: " یک "فریاد" در سینه دارم. اینقدر خسته ام... خیلی اعصابم خرد است و خیلی دل من را سوزاندند. شهید شدن دخترم یک طرف، دهن کجی کردن اینها یک طرف، برای پیگیری به دادگاه که می روم اصلا محل نمی گذارند، انگار نه انگار که مادر یک شهید هستم..."

خواهر شبنم در این خصوص ادامه می دهد: "مادرم مدام در حال پیگیری است اما اینقدر با او بد برخورد می کنند که فقط می گوید خدا جواب آنها را می دهد و ظلم پایدار نیست. کسی هیچ مسئولیتی به عهده نمی گیرد و هیچ جوابی نمی دهند. الان هم تمام دغدغه مادرم بزرگ کردن نگین دختر شبنم است."

مادر شبنم از زیباترین خاطره دخترش یاد و ذکر می کند: "بیمارستان شب کار بودم، وقتی خانه آمدم شروع به کار خانه کردم و ظهر می خواستم بخوابم که یکدفعه شبنم آمد و جیغ کشید "مامان دانشگاه رشته مدیریت صنعتی قبول شدم، مامان قبول شدم..." اینقدر خوشحال بود. دور اتاق می چرخید و می گفت قبول شدم، قبول شدم...هیچوقت آن روز را از یاد نمی برم خنده هایش، شادی هایش و آرزوهایش...همه رفت، همه با شبنمم رفت...الان هم تمام تفریحم این شده که بروم بهشت زهرا و بیام. تنها یا با بچه ها می روم بهشت زهرا و می گویم شبنم اومدم( در این لحظه گریه به او امان نمی دهد و پس از لحظاتی مکث جملات را با اشک و آه بر زبان جاری می کند) می نشینم بالای سر قبرش و می گویم شبنم آخه تو چه کرده بودی که اینطوری به شهادتت رسانند؟ چنان دلم از درد فشار می آید... یک لحظه چهره دخترم را نمی توانم فرموش کنم. بی تاب سر خاکش می روم تا بلکه در کنار مزارش آرام شوم و بیایم خانه و دخترش را که بی تابی مادر است آرامش دهم....شب و روزم شده گریه، این همه آدم در خیابان رفت و آمد می کنند فقط بچه من زیادی بود...بخدا خیلی سخت است، زمان هم نمی گذرد. بعضی اوقات فقط می خواهم با یکی حرف بزنم و دردهایم را بگویم تا کمی سبک شوم. آخر به چه کسی بگویم که چه می کشم! دلم می سوزد، جگر گوشه ام را گرفتند. خدا به همه مادرها صبر بدهد تا این درد را تحمل کنند..."

مادر این شهید جنبش سبز در پایان می گوید: "بعد از شهادت شبنم ما دیگر عیدی نداریم و هیچوقت سفره هفت سین نمی اندازم. نگین بی تابی مادرش را می کند دخترانم ناراحت و افسرده هستند... از وضعیتمان بعد از رفتن شبنم چه بگویم؟! ما هر روز در خانه امان عاشورا و تاسوعاست. اصلا کسی سراغی هم از ما نمی گیرد فقط یکبار خانم رهنورد آمد خانه امان و دلجویی کرد. نماز ظهرش را خواند و ساعتی در کنارمان بود و رفت..."

عدم حضور هشت تن از مراجع تقلید در انتخابات فرمایشی مجلس نهم

عدم حضور هشت تن از مراجع تقلید در انتخابات فرمایشی مجلس نهم
به نقل از جـــرس:
 
در حالیکه برخی مراجع حامی حکومت، از همگان برای حضور در انتخابات مجلس نهم دعوت بعمل آورده بودند، منابع خبری از عدم حضور هشت نفر از مراجع تقلید مستقل، مردمی و منتقد حکومت در انتخابِات مجلس نهم خبر داده اند.

طی روزهای گذشته، روزنامه جمهوری اسلامی گزارش داده بود که "حضرات آیات مكارم شیرازی، جوادی آملی، سبحانی، نوری همدانی، علوی گرگانی و مظاهری، آحاد مردم را به شركت گسترده در انتخابات نهمین دوره مجلس شورای اسلامی دعوت کرده اند."

روز جمعه دوازدهم اسفند ماه و همزمان با انتخابات نیز، منابع خبری گزارش داده اند که همگام با جنبش اصلاحات و قاطبه فعالان سیاسی و مدنی، گروهی از مراجع عظام تقلید نیز، از شرکت در انتخابات فرمایشی مجلس نهم خودداری کرده اند.

این منابع خبری از رای ندادن مراجع مستقل چون آیات عظام حسین وحید خراسانی، سید موسی شبیری زنجانی، سیدعبدالکریم موسوی اردبیلی، شیخ یوسف صانعی، سید محمد صادق روحانی، سید صادق شیرازی، سید علی محمد دستغیب شیرازی و شیخ اسدالله بیات زنجانی، گزارش کرده اند.

گفتنی است، همانگونه که سبزها، اصلاح طلبان و قاطبه فعالان سیاسی منتقد اعلام کرده بودند، به دلیل عدم امکان برگزاری انتخابات آزاد، رقابتی و سالم آنها از رای دادن در انتخابات خودداری نموده و تشکل های اصلاح طلب نیز از مردم درخواست کرده بودند روز انتخابات – به نشانه مقاومت مدنی- خانه نشینی اتخاذ کنند.

۱۳۹۰ اسفند ۱۱, پنجشنبه

خود سوزی آیت الله های ایران : بیست و پنجمین نامه ی محمد نوری زاد به خامنه ای



سلام به محضر رهبرگرامی حضرت آیت الله خامنه ای

من در این تنگنای فرصتی که همه ی ما گرفتار آنیم، می خواهم دیگرانی ازجنس خودتان را و نه شما را مخاطب قراردهم. درست دراوضاع و احوالی که ما و شماغربال به دست، نمایندگان راستین مردم را پس رانده ایم و نمایندگان دلخواه یا نمایندگان بی روح و بی تپش را برگزیده ایم! و درست در شرایطی که حداقل پانزده میلیون مردم معترض تماشاگراین خیمه شب بازی ملی مایند! شما را بخدایی که دوستدار و بنده ی اویید، این همه انشقاق را بر این مردمِ آرزو به دل مپسندید. شما را بخدایی که همه ی اطوارما در معرض و منظر اوست، یک نگاه نگران به این تنگنای ملی بیاندازید. شما در دوقدمی نیکبختی، به بخش وسیعی از مردم ایران پشت کرده اید. شما در جوار خود خدا به حقوق حداقل پانزده میلیون صاحب رأی بی اعتنا مانده اید. این جفاکاری، خدای می داند که به فرداهای مطلوبی که مدعی آنید منجر نخواهد شد. سخن از حق است. حق های پایمال مردمی که اراده ی حقوق خود را به امانت به شخص شما سپرده اند.
شما در جایگاه خود جلوس فرمایید و به غوغای من گوش دل بسپرید. باور بفرمایید من در حیرتم که چرا آیت الله های ایران عمامه از سر نمی گیرند و پای برهنه فریاد وا اسلاما سر نمی دهند و پیش چشم مردم دنیا خود را به آتش نمی کشند؟ آیت الله های ایران به کدامین معجزه دل بسته اند تا مگر آن معجزه از آسمان خدا به زیر آید و غبار غلیظی را که در این ملک بر سر اسلام و قرآن و خدا و پیغمبر و معارف دینی نشسته، پاکسازی کند؟
متاسفانه می دانم که آیت الله های ایران به آبروی خود بهای بیشتری قائلند تا آبروی اسلام. چرا که اگر به این مهم باور داشتند، یک تغییری در رفت و آمد معمول خود پدید می آوردند. این روزها آیا آبرویی برای مسلمانی ما مانده است؟ به جرات می توان گفت: نه! ما با چنان کیاستی، و با اتخاذ آنچنان رویه های منحصر بفردی، و با گسیل عربده های کفن پوش به در خانه ی مراجع وعالمان بظاهر کج رفتار، به جرات و شهامت و زبان و قلم و فتاوای آنان قفل بسته ایم و راه هرگونه تحرک معترضانه را برآنان بسته ایم که مگر خود سوزی آنان به کارآید و کاری بکند.
ما به اسم اسلام در این سالهای پس ازانقلاب آدم کشته ایم و اموال مردمان خود را غارت کرده ایم و زندانهای خود را از مردم معترض پُر کرده ایم و به اسم اسلام برجهل مردمان خیمه افراشته ایم و به اسم اسلام برسراسلام و مردم و تاریخ خاک افشانده ایم. آیت الله های ما به کدام افق خیره مانده اند تا مگر فرصتی پدید آید و این غبار نفرت و انزجار از اسلام روفته گردد؟ من اما یک توفان سراغ دارم که می تواند این نجاسات را از سر و روی اسلام بروبد و چهره ی آلوده اش را خواستنی کند. و آن: خود سوزی آیت الله های ایران است.
آسیب ها و آثار مخوف کلاهبرداری های خارق العاده ی اسلامی ما را، با هیچ توصیه و توجیهی نمی توان روفت مگر این که آیت الله های ایران در اعتراض به خفتی که اسلام در این ملک دچار آن شده است، خود را به آتش بکشند. اگر آیت الله های ما به آن جهان و ایستادن در برابر خدا معتقدند که می دانم معتقدند، و قبول دارند که سکوت آنان در قبال مفسده ها و ظلم های جاری این نظام، قطعا به حساب آنان نیز گذارده می شود، خود سوزی خویش را بهترین و خدایی ترین راه برای برون رفت این سرزمین از آغوش زشتی ها و نفرت ها و بن بست ها خواهند یافت.
آیت الله های ما می توانند یک به یک و یا چند به چند، دوراز چشم کفن پوشان و لباس شخصی ها و طلاب استخدامی و ماموران معذور، خود را به آتش بکشند، و پیش از آن، جلوی دوربین های ساده ای که همه جا یافت می شود، به مردم بگویند که چرا دست به این کار زده اند. گرچه با اولین خودسوزی یک آیت الله، دستگاههای اسلامی اطلاعاتی ما ممکن است همه ی آیت الله ها را در یک جا جمع کنند و کبریت و بنزین را از دسترس آنان دور سازند، اما می شود پیش از اقدام به خود سوزی، درگوشه ای به غیبت و انزوا خزید و ناگهان با انتشار خبر و فیلم خود سوزی به پهنه ی فهم و علاقه و استقبال مردمان پای نهاد.
من با اطمینان می گویم که خود سوزی آیت الله های ما کمترین هزینه ای است که می شود برای خلاصی از بختکی که به اسم اسلام برگلوی اسلام ومردم مسلمان تیغ می کشد، متقبل شد. این خودسوزی ها می توانند موجی از سرزندگی به جان جامعه ی افسرده و روبه موت ما بدوانند و روح تازه ای به جسم این مرده ی متحرک بدمند.
مباد آیت الله های ما و طرفداران آنان، سخن مرا به طنز و مطایبه تفسیرکنند و از ذات این پیشنهادِ بدیع، توهین واسائه ی ادب مستفاد آرند؟ نخیر، اگر آیت الله های ما تن به آتش اختیاری این دنیا نسپارند، آتش آن دنیا چشم به راهشان است. آیت الله های ما بر قتل وغارت وآسیب مردم خویش سکوت کرده اند و با همین سکوت یا با اعتراض های نیم بند و بی ضرر خود، دست حاکمیت را و دست عمله های آنان را در رواج کاری ترین زخم ها بر پیکر دین و دنیای مردم وا گشوده اند. آیت الله های ما اگر خود را به آتش نکشند، باید جنازه ی اسلام را به دوش بکشند. و باید هر روز با تماشای مردمی که پرچم نفرت از اسلام برمی افرازند، هزار بار بمیرند و زنده شوند.
حُسنِ خودسوزی آیت الله های ما به این است که چهار ستون حاکمیت را به لرزه در می آورد و آن را فرو می ریزد و علاوه بر زنده کردن اسلامِ افسرده دراین ملک، از خسارت ها وکشتارها و شورش ها و هرج و مرج های بعدی جلو می گیرد. من به این مهم باور دارم که تنها چیزی که می تواند جلوی اسلحه ی برادران قاچاقچی را بگیرد و درمیان آنان موجی از تردید و شکاف ایجاد کند، همین خود سوزی آیت الله های ایران است.
هشتاد نه، هشت آیت الله اگر خود را به آتش بکشند، هم از کشته شدن هشتاد هزار نفر مردم معترضی که خواه ناخواه بدان سو خیز برداشته اند، جلوگیری می کنند، و هم نام خود را تا ابد بر تارک مجاهدان راستین اسلام و انسانیت ثبت و ضبط خواهند نمود، و هم چهره ی تازه ای از دین خدا به جهانیان عرضه خواهند کرد. که : در ایران، این تنها مردم نیستند که برای رهایی ازچنبره های ظلم هزینه می پردازند، بل آیت الله های ایران نیز پا به پای مردم معترض، از جان خود در می گذرند و با بذل جان خویش، سنگ ها را از پیش پای کشورشان برمی چینند.
رهبرگرامی
هم شما هم ما می دانیم که آیت الله های ما برای آنکه خود را از خودسوزی معاف کنند، هزار دلیل شرعی متوسل می شوند. باکی نیست. من خود مگر آیت خدا نیستم؟ من بجای همه ی آیت الله ها خودم را به آتش می کشم. شاید پیران و جوانان از جان گذشته ای نیز مرا در این حرکت آتشین همراهی کنند. نهضتی از خودسوزی. وشاید کسی نیز به راهی که من می نمایم، درنیفتد. مرا اما با دیگران کاری نیست. احساس و باورم براین است که برای بیدارکردن خفتگانی که درحاکمیت همه کاره اند، باید آتش افروخت. باهیزم تن خود. بله، من به زودی خود را به آتش خواهم کشید. تا شاید آتشی که عنقریب از دلارهای نفتی و اسلحه ها و فربگی جماعتی از پاسداران ما زبانه می کشد، فرو کشد.
من در لهیب آتشی که مرا می سوزاند بر سر همه ی نمایندگانی که چربی وشیرینی جلوس بر صندلی نمایندگی را به غارت نشسته اند، فریاد خواهم زد: ای همه ی شمایانی که با تن سپردن به غوغای فریب، بر سر مردم معترض سرزمین خود پای نهادید و بی اعتنا به حاجت های قانونی آنان پای به مجلس گذاردید، سیرازشیراین شتربنوشید که فردا – بسیارزود – خواهید دانست آنچه خورده اید، جز خون نبوده است!
رهبرگرامی
نگارش نامه های پیوسته ی من به جناب شما پایان یافت. تا مگر به ضرورتی – و اگر مرا عمری بود – باز با شما سخن بگویم. تمنای من از شما این است که مبادا خیرخواهی های مرا به دشمنی تفسیر فرمایید. من چشم به نیکفرجامی چشم دارم. من برای مردم ایران فرداهایی سرشار از نیکبختی آرزومندم. پس جوهره ی کلام مرا جز به خیرخواهی بر نیاورید. نمی دانم در همین نزدیکی ها خواب جناب حجة الاسلام والمسلمین طائب برای من و خانواده ام چگونه تعبیرخواهد شد. اما چرا به وی نگویم: آن کسانی از شما خوف می ورزند که به جان خود بهایی بدهند. این جان من. از ابزارها و زندانهای مخوف شما چه برمی آید آنجا که من اراده ی مرگ خود را خود به دست گرفته ام؟
هیچ به این اندیشیده اید که من اگر یکی دوبار بر در خانه ای کوفته بودم حتماً یکی سر بدرمی آورد و دربه رویم می گشود؟ اما شما نمی دانم چرا به این همه در کوفتن های من اعتنایی نفرمودید. باکی نیست. گرچه پاسخ شما برای من بسیار مغتنم بود اما بیایید و لااقل این یک تقاضای مرا نادیده مگیرید. کدام تقاضا؟ به وزیراطلاعات و رییس اداره ی اطلاعات سپاه بفرمایید پنج دستگاه کامپیوتر مرا و دوربین های مرا و حافظه های کامپیوتری مرا و اقلام دیگری را که از دوسال ونیم پیش از من ربوده اند به من بازبگردانند. دوست دارم پیش از آنکه خود را به آتش بکشم چشمم به تماشای اموال شخصی ام روشنایی بگیرد. بخداوندی خدا اگر من این شکایت را به پیشگاه یک حاکم نسل اندر نسل کافر می بردم نهایتاً یک پاسخکی به سمت من پرتاب می نمود. در شگفتم که چرا شما به تقاضای مکرر این کمترین بها نمی دهید. دزدان اطلاعات و دزدان سپاه این همه مدت است که ابزار کار مرا برده اند. چه می شد اگر یک تشری بر سر فرومایگان اطلاعات و سپاه فرو بارید وآنان را به خبط و خطای قانونی و شرعی شان متذکر می شدید؟ این که: دزدی، دزدی است. چه از جانب محمد رضا رحیمی و صادق محصولی و احمدی نژاد باشد چه برادران سپاهی و اطلاعاتی.
من اما به نوشتن های خود ادامه می دهم. روبه مردم. روبه نمایندگان نمایشی مجلس. روبه قاضی القضاتی که تجربه ی یک بازپرسی ساده در پرونده ی او نیست. رو به جوانان. رو به سپاهیان و بسیجیان. رو به همه ی آنانی که مظلومند و چشم به راه یک عنایت مختصر سر به آسمان دارند. رو به فردا. فردایی که برای درخشش ما پای می کوبد. رو به بشاراسدی که رفتنی است. رو به خیزشی که به سمت ما خیز برداشته است. والسلام
یازدهم اسفندماه سال نود
با احترام و ادب: محمد نوری زاد

۱۳۹۰ اسفند ۹, سه‌شنبه

دل‌نوشته فرزندان رهنورد و موسوی

تمام این دیوارها و زنجیرها و میله ها روزی می شکند
به نقل از جرس:
 
دختران میرحسین موسوی و زهرا رهنورد همزمان با سالروز تولد پدرشان در یادداشتی که در آستانه یازده اسفند، سالروز تولد میرحسین موسوی نوشته اند، به بی خبری طولانی از موسوی و رهنورد پرداخته و با اشاره به آخرین باری که برای کسب خبر به بن بست اختر رفته اند، آورده اند: راستی کجایید شما؟ با هم همگی فریاد کشیدیم سلام کردیم. با هم حالمان را گفتیم که خوب است و سلام گرمی که به مهر از یاران رسیده بود فریاد کردیم با امید اینکه شاید از دیوارها و میله بگذرد و شاید آنجا باشید و بشنوید. برسرمان ریختند. نگهمان داشتند. در سرمای شب پاستور دستهایمان را بهم دادیم بچه های ترسیده کوچک را بین حلقه امان نگه داشتیم و ایستادیم.

پیش از این نیز برادر میرحسین موسوی که برای کسب اطلاع و نگران از وضعیت برادر خود به کوچه اختر رفته بود، با برخورد خشن ماموران رو به رو شده و آنها گفته بودند کسی به نام میرحسین موسوی نمی شناسند.

در پایان این دلنوشته آمده است:" و ما ایمان داریم و باور داریم که تمام این دیوارها و زنجیرها و میله ها روزی میشکند. آن روز که ترانه آزادی خواندن گناه نیست و شما و ما میوه صبر و ایمانمان را از درخت استقامت خواهیم چید و آن را با تمام دنیا قسمت خواهیم کرد… و ما و شما و همه یارانمان ندا میدهیم که صبر زیبا بر مصائب رفته نتیجه ای شیرین دارد و طعم تلخی های این روزگار غمبار را از خاطره ها خواهد زدود."

به گزارش کلمه، متن کامل این دلنوشته به شرح زیر است:
به نام خدای خوب ..خدای مهربان ، خدای همراه در لحظه لحظه های تنهایی آزادگان دربند
«آنجا که عشق
غزل نیست
که حماسه‌ ایست،
هر چیز را
صورتِ حال،
باژگونه خواهد بود:
زندان باغِ آزاده مردم است
و شکنجه و تازیانه و زنجیر
نه وهنی به ساحتِ آدمی
که معیارِ ارزش‌های اوست »
شاملو

نزدیک تولد توست. باور مان نمی شوداین یک سال را که بدون شما سر شد. دلخوش به صدای زنگ تلفن با شماره امنیتی بی نشان که شاید صدای شما نوید سلامتیتان را بدهد و دلمان کمی آرام شود که آنهم چه انگشت شمار بودند. و دلهایمان چه فشرده و نفسهایمان چه تنگ.

این تاریک شب طولانی را به پیغام استوار سبز ” صبر و فقط صبرت ” بابای دلیر صبور بودیم. یادت هست که قول های ما به تو همیشه قول بود؟ و قول هر آدمی همه‌ی شرفش؟ صبوری کردیم با ایمان و چشم دوخته به همان افق خونین که خورشید سر زند و شما دوباره رها و آزاد باشید کنار دیگر پرنده های بال و پر بسته که خدایشان بزرگ تر از هر قدرتیست و نگه دار تمام دل های زنده و تپنده برای شکوه ، آزادی و استقلال و سربلندی ایران.

شما گرچه در حصر، در زندان کوچه اختر یا هر زندان دیگری که ما امروز نمی‌دانیم دقیق که کجایید، آزادید و آزاده. پس پدر و مادر آزاده،در این بیخبریهای تلخ طولانی ما از روزگار مان برایتان می گوییم از آنچه که گذشته است. چرا راه دور برویم از همین هفته پیش از شبی سرد می گوییم…

بازهم خبری ازشما نبود ، به جایش نگرانی و درد رسوب کرده این سال تلخ در جانمان نشسته بود. همگی آمدیم به جستجوی خبری، شب بود و سرما . بازهم این ما بودیم پرسان بر سر آن کوچه غمگین خفته، آن اختر خاموش. در زدیم بازهم گفتند که کسانی به این اسم اینجا نیستند. راستی کجایید شما؟ با هم همگی فریاد کشیدیم سلام کردیم. با هم حالمان را گفتیم که خوب است و سلام گرمی که به مهر از یاران رسیده بود فریاد کردیم با امید اینکه شاید از دیوارها و میله بگذرد و شاید آنجا باشید و بشنوید. برسرمان ریختند. نگهمان داشتند. در سرمای شب پاستور دستهایمان را بهم دادیم بچه های ترسیده کوچک را بین حلقه امان نگه داشتیم و ایستادیم. غیر از ماموران عصبانی، آن درختهای بلند خفته چنار و آب جویهای یخ زده ناظر بودند. آنجا هم صبوری کردیم. صبری تلخ. آن کار زینبی که تو گفته بودی و باور هردوی شما بود. می بینید چه خوب درسهایی که اینهمه سال داده بودید پس می دهیم؟ آخر چگونه یک ون، دیوارهای بلند و فلزی نصب شده بر ورودی آن کوچه باریک وکوچک، میله ها و آهن های جوش خورده برپنجره های آن خانه کهنه و پر از خاطره می تواند مانع رسیدن پیام آزادی شما شود که هیچ دیوار و زندان و نیروی امنیتی و تهدید و توهین و اخراج آتش این عشق را سرد نمی کند و نه می تواند سدی شود در راه خواسته های به حق و صلح طلبانه شما و ما و که آزادی سرودیست همواره رها و جاری در رگ های شب که بی وقفه روییدن آفتاب را نوید می دهد.

ماه و خورشید ما! این یک سال شما حتما دلنگران ما دختران، بلیمونداهایتان، بودید و ما هم نگران شما ،هفت خورشیدمان که ابرها ربوده بودندشان با اینهمه براین باوریم که در این یلدای روزگار خورشید وجودتان را به خیالی بیهوده به گل اندوده اند که کی تـوان اندود خورشیدی به گِل…

شما ایستادید ،سرخم نکردید. و برعهدتان با هم میهنانتان، استوار ماندید. درست مانند همان بزرگ مردمانی که برای دوستی پاکی مهر و راستی ایستادند که شهید دادند ، کف خیابانهای شهر…

اینک آخرین ماه سال رسیده است و از شما برای ما به جز عکستان در قابی سبز، بر دیوار خانه، همان که دست در دست یکدیگرید… طنین گرم صدایتان که بر سرحرفهایتان هستید در روزهایی پر از ندانستن اینکه برشما واقعا در پشت دیوارهای زندانتان چه می گذرد، روزهای خبرهایی که هریک پشت دیگری میرسند و نگران ترمان می کنند، نیروی پر مهرتان به این خاک و حقیقت و آزادیست که گرممان می‌کند.

و ما ایمان داریم و باور داریم که تمام این دیوارها و زنجیرها و میله ها روزی میشکند. آن روز که ترانه آزادی خواندن گناه نیست و شما و ما میوه صبر و ایمانمان را از درخت استقامت خواهیم چید و آن را با تمام دنیا قسمت خواهیم کرد… و ما و شما و همه یارانمان ندا میدهیم که صبر زیبا بر مصائب رفته نتیجه ای شیرین دارد و طعم تلخی های این روزگار غمبار را از خاطره ها خواهد زدود.

پدر و مادر پر استقامت از ما برشما هزار درود
کوکب، زهرا، نرگس
اسفند ۱۳۹۰